پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

نجوای بلند

امروز بعد از مدتها رفتم آرایشگاه !! :ِ))) نخندین!! که انصافاً دعا میکنم کچـــل شه هر که خندیدا !! هنوز نرفته تو یارو پرسید: عذر میخوام! چه مدلی کوتاه میکنید!؟ من و میگی !! می خواستم بگم مدل آناناسی (1) یه کمی بخندیم! آخه تابلو بود از ته دلش داشت بهم میخندید. ولی من اصلاً نخندیدم! بچه پررو! دفعه اول تو روش میخندیدم خدا میدونس دفعه های بعد چه کولی بازی ای میخواست در بیاره. همین که نشستم دیدم که جناب پیرایشگر و همکارش شروع کردن به صحبت کردن با همدیگه اونم راجع به چی ؟ یکی از چه میدونم آشناهاشون که به یه فراری - که حتماً هم سبیل کلفته!! - مکان داده و داره کلی هم خرجش میکنه. لابد فراریه هم یه جورایی از خجالتش در میاد دیگه! حالا به ایناش کاری نداریم. من با یه قضیه دیگه مشکل دارم و اون اینه که چرا همه خیلی راحت خیلی مسائل شون رو بلند بلند نجوا میکنن!؟ تو تاکسیها هم آدم آرون نیس. کافیه گوشی یکی از مسافرا یا راننده زنگ بخوره تا تو یه دقیقه اسم زن صیغه ایه شماره 8755398989 آقا رو هم بفهمی! اصلاً هم نیاز نیس گوش تیز کنی، ابدا! چون بعضی هاشون تازه بعد از اتمام مکالمه، تو رو به عنوان محرم رازشون گیر میارن و این هوا - الان یه بالش دستمه ! - مدارک و اسناد زندگیشون رو باسه ات رو میکنن! خداییش قدیما اینجوری نبود ! بمیره اونی که این عصر ارتباطات رو راه انداخت ! :ِ)

(1) دختر ِ برادرم این مدلی موهاشو کوتاه کرده بود! خداییش خیلی به شیطونیهاش میاد !!

......................
بیربط نوشت1: یه خورش به نام خورش " قارچ و کدو مسمایی" درست کردم. فرمول و اسمش ساخت خودمه! بچه ها دستاشون و تا گردن باهاش خوردن !! :))

بیربط نوشت2: بعضیها نه جواب کامنت درس و حسابی میدن، نه اصلاً سر میزنن! عیب نداره از من ایشان را هزاران یاد باد!

.....................
دارکوب نوشت: هنـــــرعالیترین وظیفه و فعالیت به راستی ما بعدالطبیعی زندگی است. (ف.نیچه)

.....................
موسیقی بلاگ: Autumn از فریبرز لاچینی


شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

شوق است در جدایی و جور است در نظر
هـم جـور به، که طـاقـت شـوقـت نیـاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ! که روی در قدمـانت بگسـتریم
(سعدی)

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

دورهمی

1) بعد از هماهنگی هایی که علیرضا با برو بچس انجام داد، بلاخره امروز رفتیم پارک پردیسان و دور هم جمع شدیم. جای مزخرفی بود!( از قول علیرضا) ولی خوب انصافاً باسه یه بار هم که شده باید میرفتیم دیگه! باسه بادبادک هوا کردن و ورزش کردن خوب بود. ولی به عنوان یک پارک همون واژه مزخرف بسه شه. در ضمن اصلاً هم دو نفره نبود ! از بچه های بلاگستان هم علی و علیرضا و امیر حسین و احمد اومده بودن. بعد از پارک هم چتر شدیم رو سر امیر حسین و یه بستنی- از اون خوباش- ازش تلکه کردیم! :ِ))
ولی انصافاً خودش من و علیرضا رو مهمون کرد! امیرو دمت جیـز!! ;ِ)

2) دارم از سر درد می مـــــــــــــــیرم ! :ِ(((

3) یه قضیه ای هست که باید بگم: من بعضی مواقع یه نظراتی از خودم میدم که بعضیا- اصلاً منظورم ماتریالیستها نیستا!- خوششون نمیاد و میگن تو از روی چه میدونم خشک مسلکیت دوس داری گیر بدی! مثلاً از کتابهای امیرخانی خوشم نمیاد. باید بگم که من چون یکی از کتاباشو خوندم و البته بعد از کمی کنجکاوی تونستم به جنبه هایی از شخصیتش پی ببرم این رای رو دادم. که بعد نیای بگی نگفتی! وگرنه اصلاً برو تمام کتاباشو بخر و بشین دونه دونه با نوشابه تیلیت کن و بخور ! اصلاً به من چه!! والا با این نوناشون !!
( زبان)

4)یه آدمی هست- اصلاً منظورم ماتریالیستها نیستا!!- که سه پیچ گیر داده که چرا تو داستان نمیخونی ولی نقد داستان میخونی! خوب من چی بگم بهت دلبندم! اصولاً من در تمامی زمینه ها- !!- چندین لباس و پیرهن از شما بیشتر پاره کردم و خلاصه تو زمینه هنر سرد و گرم چشیده ام! (زبان)

5) ز بس که تایپ نمودیم سبابه جناب ما آزرده خاطر شد ! ;ِ)